به گزارش نخست نیوز
دکتر مهدی یاراحمدی خراسانی
روزهایی بود که اشکهایمان از شوق میچکید ، از مهربانی ، از یک لبخند ساده که دل را گرم میکرد. اما حالا اشکهایمان یا نمیآیند، یا اگر بیایند از خستگی و فرسودگیاند ، نه از لطافت دل . واژههایمان سنگ شدهاند؛ سنگهایی سرد و بیجان که میانشان محبتی نمیلغزد، نوری عبور نمیکند. کلماتی که روزی پل بودند، امروز دیوارند. زمانی با یک لبخند، دنیا را روشن میکردیم ؛ با یک نگاه ، دلی را آرام. لبخند واقعی ، نوری داشت که روی چهره مینشست و سایهها را پس میراند. نگاه صادق ، خیالی نبود ، حساب و کتاب نداشت ؛ فقط مینشست در جان و آرامش میپاشید. امّا حالا هر لبخندی نقابی است ، هر نگاهی حسابی و هر دوستی ترازوی سود و زیان. گویی روحهایمان به دفترهای حسابداری تبدیلشدهاند و هر رابطه، معاملهای است با سود و زیانِ مشخص.
باران نمیبارد؛ چون یادمان رفته چطور بیقیدوشرط دوست بداریم. فراموش کردهایم که عشق، سهمخواهی نیست؛ هدیه است. اینکه گاهی باید ببخشی، حتی اگر کسی نبیند و نفهمد. بخشندگی آن نیست که از زیادی بدهی؛ آن است که از دل بدهی. اما ما یادمان رفته. همهچیز را با صدا میخواهیم: مهربانی را با اعلام رسمی، کمک را با ثبت و امضا، دوستی را با شرط و شروط. دیگر نمیتوانیم بیهیاهو خوب باشیم؛ گویی خوبی، بدون دیده شدن، ارزشی ندارد.

باران نمیبارد ؛ چون دلهایمان خشکشده از نامهربانیهای کوچکِ هرروزه. خشکی دل، یکباره نمیآید ؛ قطرهقطره مینشیند از بیتوجهیها، از قضاوتهای عجولانه، از سردی نگاهها، از تحقیرهای پنهان، از سلامهایی که بیروح رد میشوند و از لبخندهایی که سالهاست فراموششان کردهایم. ما قدر هم را نمیدانیم؛ نه قدر حضورها را، نه قدر زحمات ساده را، نه حتی قدر سکوتهایی را که از سر مهربانی است. همیشه فکر میکنیم وقت هست، آدمها میمانند، دلها نمیشکنند، اما حقیقت این است که خیلی چیزها برگشتناپذیرند.
باران نمیبارد؛ چون شاکر نعمتهای خدای مهربان نیستیم. چون چشممان همیشه به نداشتههاست، نه به داشتههایی که روزی آرزو بودند. چون آنقدر در دود حسابگری و هیاهوی دنیا گمشدهایم که فراموش کردهایم هر صبح، خود یک نعمت است؛ هر نفس، یک هدیه؛ هر دوست، یک فرصت، و هر لبخند، یک روزنه نور. شاید اگر اندکی مکث کنیم و به آنچه داریم نگاه کنیم، آسمان همدلش نرم شود و ببارد.
باران نمیبارد؛ چون زندگی را که باید سراسر عشق و مهرورزی باشد، تبدیل کردهایم به بازاری برای بدهوبستان و منفعت. روابطمان بر پایه مقایسه و رقابت است، نه محبت. موفقیتها را به رخ هم میکشیم، غمها را پنهان میکنیم، شادیها را مشروط میکنیم و دوستیها را از دریچه سود میسنجیم. دنیا را جایی تصور کردهایم که باید در آن برنده بود، نه انسانی. و اینجاست که باران راهش را گم میکند. باران مهمانخانههایی است که در آنها مهربانی جریان دارد؛ جایی که دلها نرماند، نگاهها گرماند و دستها گشاده.
باران نمیبارد؛ چون جایی در میانه شتاب زندگی، خودِ واقعیمان را گمکردهایم. همان خودی که ساده بود، بیتکلف، بینقاب، بیترس از بیمحلی و بینیاز از تأیید. اگر آن خود را پیدا کنیم، اگر دوباره یاد بگیریم از دل بخندیم، از دل ببخشیم و از دل دوست بداریم، شاید آسمان دوباره در دلش رطوبتی احساس کند. شاید باران صبر کرده تا ما دوباره انسان شویم؛ تا دوباره دلهایمان ابری شوند. ابری نه از غم، از لطافت. از آن مهی که پیش از باریدن میوزد و نوید زندگی میدهد. اگر دلها دوباره نرم شوند، اگر نگاهها دوباره صادق شوند، اگر دستها دوباره بخشنده شوند، در همان لحظه، حتی بدون اینکه به آسمان نگاه کنیم، خواهیم فهمید که باران نزدیک است. باران همیشه میبارد؛ این دلها هستند که گاهی سقف میشوند و نمیگذارند قطرهای عبور کند. وقتی سقف را برداریم، آسمان همیشه آماده است.
ادعای دلسوزی آمریکا و رژیم صهیونیستی ریاکارانه است






دیدگاهتان را بنویسید