نخست نیوز – بتول هنری –
راستی همیشه برایم سوال بود؛ وقتی در بدو تولد تا مدتی طولانی چیزی نمیبینی چرا میگویند «چشم به جهان گشود»؟! شاید اگر بگوییم «صدای دنیا را شنید» درستتر باشد.
آرام آرام که رنگ و نور را درک کردم، متوجه شدم موارد جذاب تری از صدا هم وجود دارد. رنگهای شاد، آسمان آبی، اسباببازیهای متنوع، زرق و برق فروشگاهها و …؛ واقعا نور و رنگ جذاب بود.
مادرم میگفت در خردسالی محو نور و رنگ میشدم و یکی از راههای آرام کردن من هنگام بیقراری تماشای رقص نور بود.
نمیدانم چرا دیدنیها از شنیدنیها برایم جذابیت بیشتری داشتند و بیشتر در خاطرم ثبت میشدند شاید به قول ما ایرانیها «هر آنچه دیده بیند دل کند یاد» و باید گفت که دیدن، دلیل اصلی ثبت خاطرات شیرین زندگی من بود؛ خاطراتی که مادرم نویسندگی آن را قلم میزد. روزهای سلطنت نقش و رنگ و دیدن به خوبی میگذشت تا اینکه صدایی از رادیو پخش شد؛ صدایی که نمیدانم چه بود و چه گفت…، ولی میدانم دیگر اطرافیانم شاد نبودند. رنگ بر رخساره هیچکس نبود، از صورتها معلوم بود این فصل از داستان زندگی، رنگ و بوی شادی ندارد. مادر مرا محکمتر در آغوش میگرفت، دستم را هیچوقت رها نمیکرد، هیچوقت مرا تنها نمیگذاشت؛ ولی دیگر از لبخندش خبری نبود و وقتی در آغوشش بودم گرمی اشکهایش را بر گونههایم حس میکردم حالا دیگر تصاویر و رنگها برایم مهم نبودند؛ رنگها در نظرم رنگ باخته بودند، در حال حاضر صدا برایم مهمتر شده بود، مخصوصا صدای رادیو؛ چون بعد از پخش صدای این دستگاه بود که دیگر مادر خوشحال نبود، راستی چرا با آن صدا همه چیز فرق میکرد. آرزو میکردم دیگر هیچوقت صدای آژیر حمله هوایی از رادیو پخش نشود، هنوز هم بعد از گذشت سالها صدای نگرانی اطرافیان، در گوش من میپیچد.
جنگ بعد از مدتی تمام شد؛ ولی هنوز هم صدای بلند و ناگهانی، بزرگترین کابوس زندگی من است. صدای رعد و برق، بوق ناگهانی اتومبیل و یا حتی افتادن چیزی روی زمین. بله …، هر صدای بلندی هنوز هم مرا میترساند؛ و چقدر لذت بردن از زندگی سخت شده بود.
چند سالی که گذشت آرام آرام با مستطیل سبز آشنا شدم. با آرامبخشی جادویی به نام فوتبال؛ نمیدانم چگونه ولی رنگها دوباره به زندگی من برگشتند، دوباره دیدنیها از شنیدنیها برایم جذابتر شدند؛ چه رنگهای زیبایی، چمن سبز، لباسهای رنگی زیر آسمان آبی؛ حالا انگار سمفونی رنگها در حال شستوشوی خاطرات بد گذشته بودند، اینبار صدا هم با تصویر همخوانی داشت. تشویق تماشاگران، رفتن توپ به درون دروازه و هیاهوی تماشاگران؛ خدای من همه خوشحال بودند. این فریادها و صداها آوای شادی بود و این ترکیب چقدر زیبا بود، صدای جذاب و رنگ چشمنواز این معجون جدید، زندگی را برایم حتی بیرون از استادیومها زیباتر کرد. حالا به نظرم همه چیز زیبا بود؛ پارکهای بازی با صدای بچهها، صدای انفجارهای آتشبازی، صدای اسپیکر اتومبیلها حین پخش بیت باکس و حتی صدای ترکیدن لاستیک، اینبار صداها دیگر ترس نداشتند، صدای بوقهای متوالی کاروان عروس نه تنها مرا مضطرب نمیکرد، بلکه برای من جذاب هم بود.
زندگی در حال نشان دادن روی شادش بود که دوباره آن صدای ترسناک شنیده شد؛ اینبار نه از رادیو، بلکه از تلویزیون، اینبار دیگر فقط صدا ترسناک نبود، تصاویر ترسناک هم همراه صدا قابل مشاهده بودند. دوباره جنگ، آژیر و … .
حالا بزرگتر شدهام و بستن چشمها و گرفتن گوشها مشکلات را حل نمیکند، حالا دیگر آغوش مادر را هم برای پناه گرفتن ندارم، حالا فقط برای خودم نمیترسم؛ اکنون ناراحتی مردم هم در قلبم نفوذ میکند و زندگی را برای من تلخ و سخت و غیرقابل تحمل میکند. دیگر نمیتوانم از کنار مسائل به راحتی عبور کنم. اینبار ترس از صدا با ناراحتی بسیار بیشتری همراه من شده، ترسی که دیگر فقط یک ترس نیست؛ کابوس است، کابوسی که حتی جزئیاتش را هم تصویرسازی میکنم. عبور هواپیما و کودکی که مشتاقانه دستهایش را برای خلبان تکان میدهد، او شادمان ازدیدن هواپیما و منی که این شادمانی عرقی سرد بر پیشانیام مینشاند، میترسم این آخرین شادی او باشد، ممکن است چند لحظه دیگر خلبان دستور شلیک را دریافت کند؛ خدای من فکر میکنم این کابوسها درمانی نداشته باشند.
شاید هم امید تنها داروی این قلب رنجیده باشد. اما امید به چه چیزی؟
دوست دارم چشمانم را ببندم و با یک صدای زیبا آنرا بازکنم و ببینم همه چیز تمام شده، نمیدانم دیگران چه چیزی دوست دارن ولی؛
من دوست دارم چشمانم را با صدای سوت باز کنم،
«سوت آغاز جام جهانی»
آن هم در حالی که چشمانم به سوی پرچم بازی جوانمردانه باز میشود. در دنیایی به دور از جنگ، نژادپرستی و بیعدالتی.










