عیدی متفاوت «لیلا اوتادی» به خانوادههای خراسانی
نخست نیوز، گلبهار از راه که رسید کنار سماور جا خوش کرد. سماور را که روشن کرد صدای در بلند شد. چنان بیوقفه به در میکوبیدند که هراسان به طرف حیاط دوید.
در را که باز کرد از دیدن سر و کله خاکآلود فرهاد و صورت خیس رضا بیشتر ترسید. دیگر کار به سلام و علیک نکشید. هر چه پاپیچشان شد جوابی نشنید. فرهاد داخل اتاق چپید و صدای گریهاش بلند شد. گلبهار سر رضا فریاد کشید: «تو بگو چه بلایی سر برادرت اومده؟ چرا خاکیه؟ دعوا کردید؟»
رضا هق هقکنان جواب داد: «بچهها دستمون انداختن که پدرتون، پدرتون» بغضش را به سختی قورت داد و ادامه داد:«زندانه. فرهاد هم باهاشون گلاویز شد، اونا بیشتر بودن حسابی کتکمون زدن.»
گلبهار سر رضا را به بغل گرفت و بیصدا گریه کرد. دلش میخواست به پسرش دلداری بدهد که پدرت به زودی برمی گردد ولی راستش امیدی نداشت. از ۵سال پیش که محصولاتشان را آفت زده بود همسرش بدهی بالا آورده و به زندان افتاده بود. در این ۵ سال به اندازه ۵۰ سال از خودش کار کشید تا دستش جلوی هر کسی دراز نشود ولی باز هم هشتش گروی نهش بود چه برسد به اینکه بتواند بدهی شوهرش را بدهد.
چند هفته گذشت. فرهاد سرش در لاک خودش بود و با کسی حرف نمیزد. نزدیک ماه رمضان بود و دم عید. همه در هول و ولا بودند ولی در خانه گلبهار خبری نبود. هر چه به ایام عید نزدیکتر میشدند، دلشورهاش بیشتر میشد که دست خالی، با دو تا بچه بدون همسرش چه کار کند.
گلبهار مثل همه این چند روز در افکارش غرق بود که صدای زنگ تلفن بلند شد، دلش هری ریخت. مدتها بود که خبر خوشی نشنیده بود. بیمیل به سمت تلفن رفت و گوشی را برداشت و هنوز یک الوی نیم بند بیشتر نگفته بود که صدای حسن در گوشش پیچید.
آن هم صدایی پر از خوشحالی. گلبهار اولین باری بود که در این در ۵ سال صدای خنده شوهرش را میشنید.
حسن با هیجان و خوشحالی که تمامی نداشت گفت: «مژده، مژده بده، گلبهار،دارم آزاد میشم. میگن یه خانم بازیگر داره بدهی مو میده. نمیدونم کیه. ولی خدا خیرش بده.»
گلبهار از خوشحالی نفسش بند آمده بود. دلش میخواست خودش را نیشگون بگیرد که خواب نباشد. بالاخره خدا صدای نالهاش را شنیده و جواب داده بود.
گوشی تلفن را که گذاشت به فکر فرو رفت.
«خانم بازیگر، یعنی کی میتونه باشه، اگه درست باشه، تا اخر عمر مدیونشم.»
منبع فارس
دیدگاهتان را بنویسید
برای نوشتن دیدگاه باید وارد بشوید.