مهر 22, 1405 | 8:32 ق.ظ
161359

بحران بی‌مهارتی؛ فاصله دانستن تا توانستن

در روزگاری که دسترسی به دانش از همیشه آسان‌تر شده، یک پرسش جدی پیش روی جامعه قرار دارد: چرا با وجود گسترش آموزش، افزایش شمار دانش‌آموختگان و فراوانی منابع اطلاعاتی، هنوز در بسیاری از موقعیت‌های زندگی و کار، فاصله معناداری میان دانستن و توانستن وجود دارد؟

به گزارش نخست نیوز – دکتر مهدی یاراحمدی خراسانی

ما بیش از گذشته می‌خوانیم، می‌آموزیم و مدرک می‌گیریم، اما آیا به همان اندازه توانمندتر شده‌ایم؟ شاید یکی از مسایل کمتر دیده‌شده جامعه امروز، نه کمبود دانش، بلکه ناتوانی در تبدیل دانش به مهارت باشد؛ بحرانی که می‌توان آن را «بی‌مهارتی» نامید.

دانستن، معادل توانستن نیست

دانستن، نقطه آغاز یادگیری است، نه مقصد آن. فرد ممکن است اصول ارتباط موثر را بداند، اما در گفت‌وگو با دیگران ناتوان باشد؛ درباره مدیریت زمان مطالعه کرده باشد، اما نتواند برنامه روزانه خود را تنظیم کند؛ یا از مفاهیم تصمیم‌گیری آگاه باشد، اما هنگام مواجهه با یک مساله واقعی، قدرت انتخاب نداشته باشد. این شکاف زمانی عمیق‌تر می‌شود که آموزش به انتقال اطلاعات محدود بماند و فرصت تمرین، تجربه، خطا و اصلاح در اختیار یادگیرنده قرار نگیرد. مهارت، حاصل مواجهه با واقعیت است. آنچه فرد را توانمند می‌کند، صرفاً آشنایی با یک مفهوم نیست، بلکه قدرت به‌کارگیری آن در شرایط پیچیده، پیش‌بینی‌ناپذیر و گاه پراسترس است. زندگی واقعی، برخلاف بسیاری از آزمون‌های آموزشی، پاسخ‌های از پیش تعیین‌شده ندارد.

مدرک‌گرایی و فراموشی شایستگی

یکی از زمینه‌های شکل‌گیری بحران بی‌مهارتی، غلبه نگاه مدرک‌محور بر شایستگی‌محوری است. هنگامی که موفقیت تحصیلی عمدتا با نمره، عنوان و مدرک سنجیده می‌شود، ممکن است یادگیری به وسیله‌ای برای عبور از مراحل آموزشی تبدیل شود، نه مسیری برای افزایش توانایی. در چنین شرایطی، فرد برای پاسخ‌دادن به پرسش‌های امتحان آماده می‌شود، اما لزوما برای حل مسایل محیط کار و زندگی آمادگی پیدا نمی‌کند. البته مساله، بی‌ارزش‌بودن مدرک یا کم‌اهمیت‌بودن دانش نظری نیست. جامعه به دانش تخصصی و آموزش دانشگاهی نیاز دارد؛ اما مدرک زمانی ارزش واقعی پیدا می‌کند که پشتوانه آن توانایی انجام کار، تحلیل موقعیت و خلق راه‌حل باشد. فاصله‌گرفتن از این نگاه، هم برای فرد ناامیدی می‌آفریند و هم برای سازمان‌ها هزینه ایجاد می‌کند.

آموزش بدون تجربه، یادگیری ناتمام است

نظام آموزشی زمانی اثربخش خواهد بود که میان کلاس درس و میدان عمل پیوند برقرار کند. آموزش مهارت‌محور، فرصت تجربه‌کردن، حل مساله، کار گروهی، گفت‌وگو، تصمیم‌گیری و مواجهه با موقعیت‌های واقعی را فراهم می‌سازد. در چنین رویکردی، یادگیرنده تنها دریافت‌کننده اطلاعات نیست؛ او باید بتواند آموخته‌های خود را در موقعیت‌های تازه به کار گیرد و نتیجه عملکردش را ارزیابی کند. این مسوولیت فقط بر دوش مدارس و دانشگاه‌ها نیست. خانواده‌ها، سازمان‌ها، مدیران و حتی خود افراد در شکل‌گیری یا کاهش این شکاف نقش دارند. سازمانی که از کارکنان انتظار عملکرد حرفه‌ای دارد، اما فرصت یادگیری عملی و بازخورد سازنده فراهم نمی‌کند، نمی‌تواند تمام مسوولیت ضعف مهارت را متوجه نیروی انسانی بداند.

از دانایی تا توانایی

عبور از بحران بی‌مهارتی، به تغییر در معیارهای موفقیت نیاز دارد. باید به‌جای پرسیدن اینکه افراد چه می‌دانند، بیشتر بپرسیم با دانسته‌های خود چه می‌توانند انجام دهند. آموزش موثر باید با مساله واقعی، تمرین مستمر و ارزیابی عملکرد همراه باشد. تجربه‌کردن، اشتباه‌کردن و اصلاح مسیر نیز باید بخشی طبیعی از فرایند یادگیری تلقی شود، نه نشانه شکست. در سطح فردی نیز یادگیری زمانی کامل‌تر می‌شود که به رفتار قابل مشاهده تبدیل شود. دانستن یک زبان، توانایی گفت‌وگو به آن زبان نیست؛ آشنایی با مدیریت، توانایی اداره یک موقعیت دشوار نیست؛ و شناخت مسوولیت‌پذیری، الزاما به معنای پذیرفتن مسوولیت در عمل نیست. شاید زمان آن رسیده است که موفقیت را نه فقط با آنچه آموخته‌ایم، بلکه با آنچه می‌توانیم در زندگی واقعی انجام دهیم بسنجیم. جامعه توسعه‌یافته، جامعه‌ای نیست که صرفا مدارک بیشتری تولید کند؛ جامعه‌ای است که دانش را به توانایی، توانایی را به عملکرد و عملکرد را به ارزش‌آفرینی تبدیل سازد. فاصله دانستن تا توانستن، همان نقطه‌ای است که آینده افراد و کیفیت پیشرفت جوامع در آن رقم می‌خورد.

راسا موتور