طنین زیبایی زندگی از ورای تلخی فاجعه
نخست نیوز – «مرگ چوب صندل» حکایت رویارویی اراده مردمانی اصیل و پاک در برابر فساد دودمان چینگ، آخرین سلسله امپراتوری چین است که با شورشی جانانه در جهت به کرسی نشاندن حق خود و طرد استعمار به حرکت درآمدند. «مو یان» با نگاهی به «شورش بوکسورها» (۱۸۹۸–۱۹۰۱) در گائومی شهری در ایالت شاندونگ چین داستان دو ابرقهرمان افسانهای «سان بینگ» استاد مائوکیانگ، نوعی از اپرا و از رهبران شورش بوکسورها و «سان مینیانگ» دختر جسور و خودساختهاش را پیش میبرد. در ادامه داستان همزمان با دستگیری سران شورش بوکسورها تراژدی سان بینگ نیز رقم میخورد: مجازات هولناک «مرگ چوب صندل» که در آن فرد تا لحظه مرگ عذابی جانکاه را تجربه خواهد کرد.
در یادداشت نویسنده درباره کتاب «مو یان» از صداهایی یاد میکند که کتاب را شکل دادهاند و قصهای غریب را به خاطر میآورد: راهآهن جیائوژو- جینان تقریباً در سال 1900 کشیده شد. زمانیکه پدربزرگ و مادربزرگم کودک بودند کارگران موبستۀ دماسبیِ چینی تیرکهای چوبی را زیر نظر مهندسان عمران آلمانی با دستگاههایی که از کشورشان آورده بودند در فاصلهای حدود بیست لی از مزارع دهکدۀ ما با آینههای بسیار کوچکِ کارگذاشته کشیدند. سپس سربازان آلمانی، موهای دماسبی بسیاری از جوانان تنومند چینی را بریدند و زیر تیرکها و میخهای راهآهن خاک کردند. مردان جوان با موهای کوتاهشده دیگر به اشیایی بیارزش، افرادی ناکارآمد و ملالآور تبدیل شدند.
«مو یان» سپس داستان محلی دیگری را حکایت میکند که معتقد است آلمانها برای کشیدن خط راهآهن در چین زبان کارگران را قطع میکردهاند تا آلمانی صحبت کنند. هر دو این داستانها به واکنش مردمی به استعمار اشاره دارد که با هوشمندی در سراسر رمان انعکاس داده شده است.
رمان با این تکخوانی اندوهناک از یک اپرای چینی به نام مرگ چوب صندل آغاز میگردد: گوی سوزان و سرخرنگ نورانی در گسترۀ آسمان شرقی خود را نشان داد. از کینگدائو یک قشون نظامی آلمانیِ مو قرمز با چشمان سبز پدیدار شدند تا گورهای نیاکانمان را با راهاندازی خط آهن آلوده کنند. مردم بسیار خشمناک شدند. پدرم فرماندهی مقاومت را در برابر متجاوزان به عهده داشت، اما آنها با غرش توپ پاسخ دادند. سر و صدایی گوشخراش شنیده شد. با دشمن روبهرو شدند و خشم از چشمانشان شراره کشید. شمشیرها بریدند، تبرها قطع کردند و سرنیزهها فرو رفتند. نبرد خونین با باقی گذاشتن جنازهها و بویهای متعفن و کُشنده تمام روز ادامه داشت. من زهرهترک شدم. در پایان پدرم به زندان جنوب برده شد تا مرگ چوب صندلِ پدرشوهرم طومار زندگیاش را درنوردد. پدرم به من زندگی بخشید…
با راویان گوناگون داستان به جلو میرود، روایتگرایانی که هر کدام با نگاهی خاص و با زاویه دیدی متفاوت نبرد حماسی مردم چین با استعمار را بیان میکنند. به این ترتیب ما در این رمان هم روایت مردم بهپاخاسته را شاهد هستیم و هم حکایت سلاطین و جلادان دربار را.
از ویژگیهای منحصربهفرد رمان قدرت «مو یان» در توصیف زیبایی طبیعت و زندگی در این اثر تراژیک است، بطوریکه خواننده هر لحظه علیرغم تلخی فاجعه در امواج زیبایی غرق میشود: در تقویم ماه چینی دو مارس 1900، روز دوم از ماه دوم در بیستوششمین سال امپراطور کینگ گوانگژوی کبیر بود. مطابق افسانهها آن روز، روزی است که اژدهای خواب زمستانی بیدار میشود. سپس آفتاب بهاری شروع به تابیدن میکند، دمای زمین افزایش مییابد، اکسیژن به زمین فرستاده و زمینها برای شخم زدن آماده میشود. برای مردمان شهر ماسانگِ منطقۀ شمالشرقی گائومی که در خواب زمستانی به سر میبردند، وقت آن رسید که دیگر بیدار شوند و چه کار داشته باشند یا نه به بازارچه هجوم بیاورند. افرادی که پولی برای خرج کردن نداشتند محوطه را بالا و پایین میرفتند، مناظر را دید میزدند و اپرای خیابانی تماشا میکردند، اما آنهایی که بهاندازۀ کافی پول داشتند از خوردن کلوچههای تازۀ تنوری لذت میبردند، در چایخانهها وقت میگذراندند و نوشیدنیهای ذرت خوشهای سر میکشیدند. پس از تمام شدن زمستانی سرد، قدم زدن در یک روز آفتابی و روشن با وزش نسیم خنکی از سمت شمال بسیار لذتبخش بود. زنان جوان نیز با تغییر فصل لباسهای ضخیم زمستانیشان را با کتهای بدون آستر و نازک عوض کردند تا از هوای تازۀ بهاری بهرهمند شوند. سان بینگ، مالک چایخانۀ خانوادۀ سان صبحهای زود از شیب تند ساحل رودخانه بالا میآمد و بهسمت اسکلۀ چوبی به پایین رودخانۀ ماسانگ میرفت تا سطلش را با آب تمیز و تازه برای کسب و کار روزانه پر کند. آن روز متوجه شد آخرین یخ رودخانه شبهنگام در اثر امواج خفیف سطحی ذوب شده و آب سبزرنگی جایش را گرفته بود که بخار خنکی از آن متصاعد میشد.
در فرازی دیگر هنر بیهمتای «مو یان» تابسواری ساده «سان مینیانگ» را اینگونه به امر سیاسی پیوند میدهد: تازمانیکه روی تاب مورد توجه و تشویق بودم، دستهای اراذل و اوباش از دهستان شمالشرق گائومی مسلح به بیل، کلنگ، چنگال دو شاخه، تیرکهای جابهجایی، نیزههای چوبی و چهار شاخه با هدایت پدرم آلونک خط آهن را که محل اتراق کارگران آلمانی راهآهن بود، محاصره کردند. آنها تعدادی متجاوز حلقه به گوش را کشتند و سه سرباز آلمانی را اسیر گرفتند. حتی علامتهای چوبی ساختمان را سوزاندند، خطوط را کندند و در رودخانه ریختند و تیرهای اتصالی راهآهن را به خانههایشان بردند تا آخورهایشان را بسازند. در بالاترین نقطۀ تابسواری بر فراز دیوار عمومی شهر توانستم محل نگهداری حیوانات وحشی مثل خرگوشها را حتی در خانهها ببینم. همچنین خیابان سنگفرش جلوی یامن و ساختمانهای کاشی کاریشده در مجموعۀ اداری قاضی کیان کاملاً مشهود بود. تخت روان چهارنفرهاش را دیدم که بهوسیلۀ یک یایی سیاهپوش با کلاهی سرخ حمل میشد که برای خروج از دروازۀ تشریفاتی و باز کردن راه، سنج میزد. صدای کم و زیاد سنج و فریادهای گیرا و محرک شنیده میشد. حملکنندگان تخت روان با قدمهای تند و تیزشان گویی به پاهایشان فنر وصل کرده بودند. صندلی بلند شد و همچون قایقی دستخوش امواج متلاطم اقیانوس قرار گرفت و سپس بر دوش حملکنندگان آرام یافت. نگاه خیرۀ من فراتر از شهر به شمالشرقی افتاد. جاییکه خط آهن ساختِ آلمانها در مسیرمان از کینگدائو چون حشرهای دراز و باریک با سری کوفته میخزید و در حال حرکت به جلو بود. گروهی از مردان در مزارع با تکان دادن پرچمهای رنگارنگ عازم خطوط راهآهن بودند. تا آن لحظه نمیدانستم پدرم رهبر شورش است. اگر اطلاع داشتم آنقدر از تابسواری لذت نمیبردم.
«مرگ چوب صندل» را باید خواند و سطر به سطر پیش رفت آنگاه است که میتوان هم ضرورت نبرد با استعمار را دریافت هم زیبایی معنی زندگی را….
رمان «مرگ چوب صندل» اثر «مو یان» با ترجمه ناصر کوهگیلانی در ۶۳۲ صفحه را انتشارات آرمان رشد رهسپار بازار کتاب کرده است.
جواد لگزیان