نخست نیوز | پایگاه خبری تحلیلی نخست

زیارتی که فرد را «زائر» می کند؛ خواه زائر باشد و خواه مجاور…

شناسه مطلب: 62460
زمان انتشار: 1402/01/01 ساعت 08:52
ارسال توسط: ali

نخست نیوز : از این کارم بیشتر شاکی می شدند و با نگاهی غضب آلود، می خواستند که ادامه ندهم. اما همچنان با همان وضعیت ادامه می دادم و همسفران هم همراهی می کردند و برخی دیگر از عمره گزاران دیگر کاروان ها هم به جمع ما ملحق می شدند: «مَنْ والاکمْ فَقَدْ والَی اللّهَ وَ مَنْ عاداکمْ فَقَدْ عادَی اللّهَ وَ مَنْ أَحَبَّکمْ فَقَدْ أَحَبَّ اللّهَ وَ مَنْ أَبْغَضَکمْ فَقَدْ أَبْغَضَ اللّهَ وَمَنِ اعْتَصَمَ بِکمْ فَقَدِ اعْتَصَمَ بِاللّهِ…»
کم کم به خودم آمدم. بیش از نیمی از زیارت جامعه را در همین حال و هوا خوانده بودم، بی آن که متوجه شوم مثلا آمده ام زیارت. این هم زیارت مجاوران کم معرفت…
زیارت را ادامه دادم: «کلامُکمْ نُورٌ وَ أَمْرُکمْ رُشْدٌ وَ وَصِیتُکمُ التَّقْوَی وَ فِعْلُکمُ الْخَیرُ وَ عادَتُکمُ الْإِحْسانُ وَ سَجِیتُکمُ الْکرَمُ وَ شَأْنُکمُ الْحَقُّ وَ الصِّدْقُ وَ الرِّفْقُ وَ قَوْلُکمْ حُکمٌ وَ حَتْمٌ وَ رَأْیکمْ عِلْمٌ وَ حِلْمٌ وَ حَزْمٌ…»
همانطور که به پیش رویم نگاه می کردم، جوانی از مقابلم رد شد. چهره اش شبیه همان صاحب ساندویچی نزدیک میدان منیریه بود. البته خودش نبود. فقط شبیه او بود.
در دوره ای که تهران بودم، گاهی به مغازه اش سر میزدم. ارزان فروش بود و از بهترین گزینه ها در دوره دانشجویی.
اولین بار که به مغازه اش رفتم، فهمید اهل خراسانم. لهجه تابلوی خودم را کتمان نمی کردم. او هم برقی در چشمانش زد و کم کم سلام و علیکی پیدا کردیم.
مغازه کوچکی داشت و از درآمد نه چندان زیاد همان مغازه کوچک، 3 خانواده زندگی می گذراندند. تنها دلخوشی او هم این بود که هر 2 هفته یک بار، خود را به ترمینال جنوب برساند. سوار اتوبوس شود و راهی مشهد شود. خودش می گفت که تمام توقف او در مشهد هم به 5 ساعت نمی رسد. به محض رسیدن به مشهد، به منزل تنها خاله اش در خیابان تهران می رود و پس از مختصر احوالپرسی و غسل زیارت، راهی حرم می شود. آنقدر در حرم می ماند که وقت نماز جماعت برسد. پس از نماز هم راهی ترمینال می شود تا به تهران برگردد برای امرار معاش و کسب و کار. روز از نو و روزی از نو.
راستی آن جوان در آن دوره کرونا که حرم را بسته بودند، چه حالی داشت؟
باز هم فکرم پرواز کرده بود و این بار نه تنها از زیارت، از زمان هم غافل شده بودم. به ساعت خود نگاه کردم. 5 دقیقه به 10 بود و باید می رفتم که به جلسه برسم. زیارت هم به آخر نرسیده بود. همیشه از خواندن آن بخش آخر زیارت بیشتر لذت می بردم: «اللّهُمَّ إِنِّی لَوْ وَجَدْتُ شُفَعاءَ أَقْرَبَ إِلَیک مِنْ مُحَمَّدٍ وَ أَهْلِ بَیتِهِ الْأَخْیارِ الأَئِمَّهِ الأَبْرارِ لَجَعَلْتُهُمْ شُفَعائِی فَبِحَقِّهِمُ الَّذِی أوْجَبْتَ لَهُم عَلَیک أَسْأَلُک أَنْ تُدْخِلَنِی فِی جُمْلَهِ الْعارِفِینَ بِهِمْ وَ بِحَقِّهِمْ وَ فِی زُمْرَهِ الْمَرْحُومِینَ بِشَفاعَتِهِمْ إِنَّک أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ…». اما غرق شدن در این افکار باعث شد به این آخر زیارت هم نرسم. البته اگر می دانستم قرار است جلسه با نیم ساعت تاخیر شروع شود، لااقل زیارت را به پایان می رساندم.
حتی پذیرایی آخر جلسه و مهمان شدن بر سفره کرامت رضوی در مهمانسرای حضرت هم باعث نشد دوباره حال زیارت پیدا کنم. همان غذای حضرت که «قاسم رفیعا» شاعر طرقبه ای «بچه محله امام رضا» فکر کنم هنوز هم به دنبال ژتون آن است…
از حرم بیرون آمدم و البته امیدوار به این که این بار، زودتر به زیارت امام بیایم و با فراغت بال و حضور قلب. زیارتی که فرد را «زائر» می کند. خواه زائر باشد و خواه مجاور…